اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

بدون عنوان

پسرم این روزها همه چیز به نظرم یکنواخته حس میکنم اتفاق خاصی نمیافته که بخوام مطلبی در موردش تو وبلاگت بذارم قبلا خیلی زود به زود آپ میکردم و الان دیر به دیر در کل حال خودم این روزها حال جالبی نیست از لجاظ جسمی که خیلی اذیتم از لحاظ روحی هم به هم ریختم بیشتر روزها و ماهها رو حساب میکنم برای تموم شدن این وضعیت و دیدن روی ماه داداشت اونم مثل تو وقتی که تو شکمم بودی حسابی شیطونه خیلی هر دوتاتون رو دوست دارم انشاالله تو چند ماه آینده عکس هردوتون رو اینجا میذارم تنها موردی که دو هفته اس درگیرش هستیم کلاس نرفتن تو یا با گریه رفتنه دوهفته اس این موضوع بدتر اعصابم رو بهم ریخته حدود دوماه و نیم اول میبردمت کلاس خودم برمیگشتم و بعدش می ا...
4 آذر 1394

خمیر بازی

نمیدونم چرا دیگه مثل قبل حوصله مطلب گذاشتن ندارم شایدم به خاطر وضعیتم بی حوصله شدم  چند وقته میخوام این مطلب رو بذارم اما اصلا حسش نبود چند هفته پیش ازمون خمیر مجسمه خواستی اما کلا برای هر چیزی هم که خودت خیلی مشتاقی یکی دو روز بیشتر ذوق نداری بعدش دیگه میره جز وسیله های بی استفاده تا اینکه شاید بعد یه مدت یه بار دیگه سراغش بری خمیر مجسمه ای که خریدی هم همینطور تا دو روز از خودت جداش نکردی الان حتی نمیگی کجاس و سراغشم نمیری  روز اول چندتا چیز باهاش درست کردی که عکساشو برات میذارم    این مثلا یه آدمه اما نمیدونم دستهاش کجاس  اینم به گفته خودت یه پرنده اس  این مثلا پروانه...
25 مهر 1394

رهایی از گچ و یه خبر خوب

وااای خدا بی اینترنتی چه سخته   این چند هفته اینترنت نداشتیم انگار یه چیز بزرگی کم داشتیم  چه بده این وابستگی به اینترنت خب حالا از این بحث بگذریم بالاخره اهورا از شر گچ دستش خلاص شد من جای اهورا کلافه شدم تو اون وضعیت میدیدمش میخواستم خفه بشم گچ دستشو در تاریخ 23 شهریور باز کردیم خدایا شکرت که اینم به خیر گذشت و تموم شد   دیگه باندش پوسیده بود 7 هفته دستت تو گچ بود وقتی داشتیم بازش میکردم تو دلم آشوب بود از اینکه الان پوست دست چطور شده با دیدن دستت دلم آتیش گرفت الهی بمیرم برات خودتم میترسیدی دستتو نگاه کنی میگفتی کلافه میشم دستمو میبینم با اون دست شکسته ات هم خ...
8 مهر 1394

ماهی پر ازشادی

الهی مامان فدات بشه که هچنان دستت تو گچه و دل من از این بابت آتیشه اما واقعا مرد شدی و صبر داشتی خیلی ناراحتی نمیکنی و یه دستی کاراتو انجام میدی هفته پیش دوباره از دستت عکس انداختیم و نشون دکتر دادیم گفت باید 20 روز دیگه باشه جز این یه مورد از وسطهای مرداد به اینور کلی مراسم شادی داشتیم   1.این شادیها مهمترینش برای من عقد دایی سجاد بود  ایشالا که همیشه خوشبخت و خوشحال باشه 2.شب قبل عقد دایی سجاد جشن عروسی پسر عمه من (که پسر دایی بابایی هم هست) بود ایشالا که خوشخت بشن این دوتا مراسم تو تهران بود  3.تولد دختر یکی از دوستام بود 4.عروسی یکی از فامیلهای نسبتا دور بابایی دعوت شدی...
12 شهريور 1394

یه اتفاق بد دیگه

هفته پیش هفته خوبی بود جشن عقد دختر خالم با پسر داییم بود این دختر خالم عشق اهورا بود که از دستش درآوردنش بعدش دو روز رفتیم قصر شیرین خونه آقاجون اینا این چند روز حسابی بهت خوش گذشت اما نمیدونم چرا هر وقت زیاد بهت خوش میگذره بعدش به قول معروف از دماغت در میاد جمعه بعد از ظهر برگشتیم خونه ساعت 7 بود که رسیدیم(9 مرداد 94) وقتی اومدیم تو کوچه بچه ها داشتن بازی میکردن تو هم گفتی میرم پیششون بازی میکنم  معمولا بعد از ظهرها میری تو کوچه خلاصه یه ساعت نشده بود که رفته بودی بیرون که صدای جیغ و گریه ات اومد بابا بدو اومد ببینه چی شده منم پشت سرش وقتی دستتو دید بهم گفت دستش شکسته منم گف...
13 مرداد 1394

تعطیلات عید فطر

وقتی سفر بودیم فنچهات رو گذاشتیم خونه باباجون اینا  وقتی ما نبودیم 5 تا تخم گذاشتن اما فقط یکیش جوجه شد اولاش شکل جوجه شون خیلی بد بود من ازش میترسیدم  بخاطر این دوباره فرستادیمشون خونه باباجون الان همون جوجه زشت واسه خودش خانومی شده  کامل شبیه باباشه چند روز پیش دوباره تخم گذاشتن الان 8تا تخم دارن حالا تا ببینیم اینبار چندتاش جوجه میشه  خیلی اصرار داری بیاریمشون خونه اما من از پرنده بدم میاد حوصله نمیز کاریشونم نداریم بیچاره مامانم دیگه از دستشون کلافه شده هرچی میگم بدینش به یکی میگه اهورا گناه داره بعدا بهونه شون رو میگیره درکل مامانم بیشتر از من هواتو داره تو هر موردی چند روز تعطیلات عید فطر رفتیم خو...
3 مرداد 1394

واژگان اهورا در سن 4سال و 4ماهگی

مُرب....مبل بارا.....بالا بشار....بشمار گِرگِرَک.....قلقلک تلفظ ر بجای ل تلفظ گ بجای ق کلار.....کنار ابخار.....اخبار بداخر....بخاطر اِگا......نگاه پرنده.....برنده هَفیما...هواپیما لَنی.....یعنی چبسیده...چسبیده  دُکِه....دکمه شانسی بلند....شاسی بلند   ...
21 تير 1394

سفرنامه استانبول(بخش دوم)

روز بعد جمعه میشد و تو برنامه ریزی مون گذاشته بودیم برای جمعه بازارش اما چون جنسها و قیمتهاش اونجور که فکر کردیم نبود تقریبا خرید خاصی نکردیم زود برگشتیم نمای بیرونی جمعه بازار در منطقه فیندیک زاده استانبول دیگه اون روز رو تومنطقه تکسیم و خیابان استقلال گذروندیم روز بعدش یعنی شنبه 9خرداد رفتیم آکواریوم  مرکز خرید فروم که آکواریوم هم اینجاس گذاشتیمت داخل این کوسه نمیدونی چقدر ترسیدی و دست و پا زدی بیای بیرون  آکواریمش خیلی خوشگل و بود و خوش گذشت اما از بس خسته بودیم نتونستیم درست و حسابی تو مرکز خریدش بگردیم نمایی از داخل مرکز خرید فروم این...
26 خرداد 1394

سفرنامه استانبول(بخش اول)

ما عید رو مسافرت نرفتیم و تصمیم داشتیم تو اردیبهشت یا خرداد سفر بریم  اول تصمیممون کیش بود اما چون قیمتهاش بالا بود تصمیم گرفتیم کمی بیشتر هزینه کنیم ولی یه سفر خارج از کشور بریم خلاصه برای 6خرداد ساعت4:50 دقیقه صبح بلیط استانبول گرفتیم از خود کرمانشاه گرفتیم که راحتتر باشه برامون اما پرواز رفتمون اول به اهواز رفت و از اونجا هم مسافر داشت و بعد به استانبول بخاطر همین این طرف مسیر طولانیتر شد اما برگشت مستقیم بود  شبی که پرواز داشتیم دیگه نخوابیدیم یعنی من هرکار کردم که تو بخوابی میگفتی نمیخوابم بابا هم گفت نمیخوابم چون بعداز ظهرش خوابیدیم خوابتون نیومد ولی من خوابم می اومد ساعت 3 شب حاضر شدیم که بریم فرودگا...
16 خرداد 1394

عکسهای آتلیه

چند روز قبل عید تو بازار بودیم که یهو زد سرمون ببریمت آتلیه ازت عکس بندازیم بدون آمادگی و بدون یه لباس اضافه دیگه تو همه عکسها یه لباس تنته نتیجه کار یهویی همینه دیگه ولی عکسهات خوشگلن اینا رو تا اینجا درستشون نکرده اما عکسها رو ازش گرفتم اینو بزرگ کردیم و قابش کردیم بعد که زدیم به دیوار عکسشو میذارم اینم رو قاب کوچیک زده الهی قربون خودتو عکسهات برم ...
29 ارديبهشت 1394